تبليغاتX
نشریه‌ی دانشجویی صبا

عاشورا صحنه خلق شگفتی‌های بسیاریست که در طول تاریخ هرکس از دید خود بدان نگاه کرده است و متناسب با رویکرد خود تفسیری از آن ارائه داده است. اما آنچه نمود بیشتری در این مورد دارد رویارویی عقل و احساس در کربلاست.

در واقع گذشته از نهضت عاشورا، هر جنبشی که در طول تاریخ به وقوع پیوسته است از دو جهت قابل بررسی است. اول اینکه این حرکت برخاسته از عقل است یا احساس یا هر دو؟ و دوم اینکه برخوردی که با این حرکت می‌شود چگونه است؟ به دیگر سخن، دیگران که بیرون از این حرکت هستند آیا سوار بر مرکب تیزپای احساس این جنبش را تفسیر می‌کنند یا با عصای عقل به کنکاش پیرامون آن می‌پردازند.

نهضت عاشورا نیز همین‌گونه است. ابتدا باید دید در عاشورا عقل حاکم بود یا احساس؟ این سوالی است که از همان ابتدای حادثه کربلا مطرح بوده و هنوز هم هست. عده‌ای تلاش کرده‌اند که این حرکت را با همان عقل متعارف و مصلحت‌اندیش تفسیر کنند. لذا راه به جایی نبرده و در همان پله‌های اول درمانده‌اند. اینجاست که متمسک به دامن احساس شده‌اندو تنها راه توجیه این حادثه را احساس دانسته‌اند. گروهی نیز از همان ابتدا با احساس به مساله نگاه کرده‌اند و احساس را حاکم مطلق این میدان دانسته‌اند.

اما به نظر می‌رسد آنچه در دهم محرم سال 61 هجری روی داد نه یک واقعه احساسی صرف بوده است که نتوان توجیهی عقلایی بر آن یافت و نه واقعه‌ای خالی از احساس و عواطف. در واقع از شگفتی‌های عاشورا همین جمع بین عقل و احساس است. در کربلا عقل و احساس با هم همسو می‌شوند. عرفا واژه‌ای دارند به نام «عقل برین» که در مقابل عقل متعارف و مصلحت‌اندیش به کار می‌برند. عقل متعارف همه چیز را در محدوده روابط و سود و زیان و مصلحت مادی می‌سنجد.

لذا اگر بخواهیم ازین عقل در کربلا سراغی بگیریم و دست به عصای این عقل، صخره‌های سوالات عاشورا را بپیماییم لاجرم در می‌مانیم. کسانی که از بدو خروج امام (ع) تا روز عاشورا حضرت (ع) را نصیحت به بازگشتن و ساکت ماندن یا امتحان راه های دیگر می‌کنند همگی دشمن امام نبودند. لکن اوضاع و احوال و استدلالات امام (ع) را با این عقل می‌سنجیدند. لذا قادر به درک عظمت هدف امام (ع) و توجیه حرکت آن حضرت (ع) نزد خود نبودند. لذا صحبت‌های هشدارگونه ابن‌عباس در اراده مستحکم و مطمئن امام(ع) خدشه‌ای وارد نساخت. آنگاه که ابن‌عباس بزرگترین تهدید از نظر عقل مادی را مطرح می‌سازد و می‌گوید مبادا قصد جانتان کنند. اباعبدالله(ع) پاسخ می‌دهند: «انا اعرف بمصرعی منک، و ما وکدی من الدنیا الا فراقها» -من از تو بهتر جایگاه کشته‌شدن خویش را می‌دانم. و تلاش من در در دنیا جز این نیست که از آن جدا شده به سوی آخرت رخت بر بندم-
لکن اگر از دید عقل برین و عالی به مساله نگاه کنیم، عقلی که معادلات مادی در آن تعیین کننده نیست، همه چیز در عاشورا منطقی و بر پایه استدلال است. عقلی که در کربلا حکومت می‌کند این عقل عالیست. عقلی که با توجه به معیارهای عالی فرمان می‌دهد. این همان عقلیست که معصوم در تعریف آن می‌فرماید: «العقل ما عبد به الرحمن و اکتسب به الجنان» - عقل آن چیزیست که بوسیله آن خداوند پرستیده می‌شود و بهشت به‌وسیله آن بدست می‌آید.- ابا عبدالله(ع) در کربلا ازعقلی پیروی می‌کند که مقصد نهایی آن عبودیت خداست. با این عقل اگر بسنجیم می‌فهمیم هیچ حرکتی در زمان امام (ع) معقولانه‌تر از حرکتی نیست که اباعبدالله(ع) آنرا انتخاب کرد. رویارویی این دو عقل هم‌قبل از عاشورا و هم در جریان واقعه روز دهم محرم و بعد از آن دیده می‌شود. نمونه‌های این تقابل قبل از محرم سال 61 بسیار زیاد و گفتگوی امام(ع) با ابن‌عباس ناظر بر همین مساله است.

در روز عاشورا نیز رویارویی این دو عقل مشاهده می‌شود. در روز عاشورا و هنگام جنگ میان دو سپاه حربن یزید ریاحی و عمربن‌سعد به عقل خود رجوع می‌کنند. اما حر با عقل عالی نگاه کرد و فرزند سعد با عقل مادی. لذا جهتی که عقل عالی برای حر مشخص کرد دقیقا مخالف راهی بود که عقل عمربن‌سعد به او نشان داد. بعد از واقعه عاشورا نیز این مصاف ملاحظه می‌شود. ملعونی که با عقل مادی به مسأله نگاه می‌کند و خود را پیروز میدان می‌داند وقتی به عقیله بنی‌هاشم کنایه می‌زند که دیدید چگونه شما را مغلوب گردانیدیم، با جوابی روبرو می‌شود که واقعا عجیب و نشان‌دهنده سطح بالای تفکر حضرت زینب (س) است. جمله‌ای می‌فرمایند که زیبایی عاشورا را یکباره منتقل می‌کند. حضرت (س) در جوابش می‌فرمایند: «ما رایت الا جمیلا، هولاء قوم کتب الله علیهم القتال فبرزوا الی مضاجعهم.» – غیر از زیبایی هیچ ندیدم، خداوند قتال را بر این قوم واجب کرده بود پس به دیار باقی شتافتند- ملاحظه می‌شود که با هیچ دید و عقل مادی نمی‌توان از میان آن مصیبات و بلاها زیبایی بیرون کشید. این آن عقل والا و عالیست که شهادت برگزیدگان و اسارت آل الله را با معیار خود زیبا می‌بیند.

اما از عقل که بگذریم در عاشورا عقل و احساس با هم همسو و هماهنگ می‌شوند. عقل هدف را تعیین می‌کند و جهت می‌دهد. احساس نیرو می‌دهد و ایجاد تحرک می‌کند. آن احساس وعشقی که در عاشورا جریان دارد با بینش همراه است. به همین خاطر این ندای عاشقانه به گوش می‌رسد :

والله إن قطعتموا یمینی
إنی احامی أبدا عن دینی
و عن امام صادق یقینی
نجل النبی الطاهر الامینی

و یا مادری دیده می‌شود که احساس او تحت حاکمیت عقل او عمل می‌کند و سرفرزند را به طرف دشمن پرتاب می‌کند. این احساس عاشوراییست. احساسی که بر خاسته از بینش است.

اما گذشته از نقش عقل و احساس در واقعه کربلا در تفسیر و برخورد با این حرکت نیز جایگاه عقل و احساس بسیار مهم است و باید رعایت شود.

اکثر انحرافات در تفسیر واقعه عاشورا از آنجایی شروع می‌شود که می‌خواهیم بدون توجه به جایگاه عقل، با احساس این مسأله را توجیه کنیم. غافل از اینکه افسار مرکب احساس اگر در دستان عقل نباشد خیلی زود به بیراهه می‌رود. بسیاری از انحرافات و تحریفات عاشورا که حاصل غلو و مبالغه است، ناشی از تک بعدی نگریستن به عاشوراست. اما باید توجه داشت که عاشورا بر پایه عقلانیت شکل گرفته است و برای تفسیر آن هم گریزی از معبر عقل نیست؛ و الا حتما دچار خطا خواهیم شد. آنچه عاشورا را تا امروز زنده نگاه داشته است، منطق محکم و عقلانیت آن است که البته احساس هم در رکاب همین عقلانیت وجود دارد. مهلک‌ترین سم برای نهضت اباعبدالله(ع) همین دید تک بعدی و احساسی صرف به عاشوراست.

اما آنجا که می‌خواهیم عاشورا را عقلایی تفسیر وتبیین کنیم نیز باید مواظب بود که گرفتار عقل مادی ومصلحت‌اندیش دنیوی نشویم. زیرا لاجرم یا در میانه راه خواهیم ماند یا روی به تفسیر و توجیهاتی دور از واقع و غلط خواهیم آورد.

نتیجه کلام اینکه عاشورا بر پایه عقلانیت به وجود آمد و احساس عامل محرک این حرکت بود. در تفسیر عاشورا نیز عقل نقش اساسی را بازی می‌کند و همه چیز دارای توجیهات محکم و منطقیست و عقل ما را از تفاسیر غلط مصون می‌دارد. احساس نیز در این میان شور و هیجان می‌دهد و یاد عاشورا را زنده نگاه می‌دارد. لذا حضرت رسول (ص) می‌فرمایند: «إن لقتل الحسین (ع) حراره فی قلوب المؤمنین لن تبرد ابداً» – همانا برای قتل حسین (ع) در قلوب مومنین حرارتی‌ست که هر گز خاموش نمی‌شود.- ائمه پس از امام حسین (ع) نیز ضمن تبیین عقلایی عاشورا بر جنبه‌های احساسی حادثه کربلا تأکید می‌کردند. به همین جهت حضرت امام رضا(ع) در توصیه به صحابی خود می‌فرمایند: «ان کنت باکیا علی شیئ فبک علی الحسین(ع) ...» اگر می‌خواهی بر چیزی گریه کنی بر حسین اشک بریز.

السلام علیک وعلی الارواح التی حلت بفنائک...

نوشته شده توسط تحریریه در جمعه دهم اسفند 1386 |
1)    به‌رغم آنچه گهگاهی گفته می‌شود، فرهنگ و نهضت حسینی یک فرهنگ حداکثری است. فرهنگی حداکثری، بدین معنا که مقتضای وارد شدن به این فرهنگ است که هر فرد را با معراجی مواجه می‌کند و در آیین میدان با مؤلفه‌های این فرهنگ نزدیک‌تر باشد در این عروج بالاتر از سایرین قرار می‌گیرد. این کلام عرفی که می‌گوید «هر چه در دستگاه امام حسین (ع) متقرب‌تر باشید، جلوترید». متحمل وجه تقرب به ذات است و تقرب به ذات امام حسین علیه‌السلام همان داراشدن مؤلفه‌های فرهنگ حسینی است؛ فرهنگی که تنها مخاطب آن هم‌عصرهای امام که نه حتی مسلمین، بلکه چنان این فرهنگ برخاسته از ذات و فطرت و سرشت است که امام در میدان جنگ می‌گوید: «اگر دین ندارید آزاده باشید» یا در هنگام امتناع از بیعت با یزید نمی‌فرماید «من با یزید بیعت نمی‌کنم» بلکه می‌فرماید: «همچو منی با همچون یزیدی بیعت نمی‌کند». پس حسین علیه‌السلام سرلوحه‌ی یک مذهب نیست. خلقت با حرکت حسین هماهنگ است و حسین در اوج هماهنگی با خلقت حرکت می‌کند. این معنای حداکثری بودن قیام است.

2)    در جامعه‌شناسی بحثی مطرح است تحت عنوان «چرخه‌ی تنزل ارزشی» بدین معنا که ارزش چنانچه مطابق خواست توده‌ی جامعه مورد توجه قرار بگیرد، دچار عوام‌زدگی می‌شود و این عوام‌زدگی موجب نزول ارزش‌ها از معنای ارزش بودن به معنای دیگری -که شاید بتوان آن را صورتی بدون باطن نامید- می‌شود. اصولاً هنگامی که متصدیان ارائه و هدایت ارزشی جامعه در پی کمیت‌محوری باشند، به ناچار برای اقناع خواستِ حداکثر، باید به حداقل مشترکات یک ارزش تن در دهند و این تن دادن به حداقل مشترکِ ارزش‌ها، همان تنزل ارزشی است.

3)    اگر بتوانیم به فرهنگ و مؤلفه‌هایش به عنوان یک سیستم بنگریم، آنگاه رسیدن به هدف یک سیستم جز با سلامت و عملکرد صحیح همه‌ی مؤلفه‌هایش متصور نیست. چرا که سیستم هنگامی به غایت مطلوب می‌رسد که همه‌ی اجزای آن عملکرد مطلوب را داشته باشد و الا باید آن سیستم را معیوب و انتظار پاسخ و نتیجه‌ی صحیح را از آن بیهوده دانست.

4)    یکی از آفات دین و دینداری تبدیل شدن ارزشی‌های غالب یک فرهنگ به مجموعه‌ای از آئین‌ها و مراسمات بدون غایت و هدفِ آن آیین‌ها و مراسمات است. در واقع وجود آیین در متن یک ارزش غیر از آیینی بودن آن ارزش است. آیین‌ها زنده‌نگهدارنده‌های باطن ارزش‌ها هستند، نه مدفن باطن آنها. (رجوع کنید به: راهزنان دین، استاد مصطفی دلشادتهرانی)
نهضت حسینی ماعدای همه آیین‌ها و مراسمات و سبک‌ها و شیوه‌ها، فرهنگی‌ست مستقل و آنچه آیین‌ها و روش‌ها و... را شکل می‌دهد و آیین‌ها و ارزش‌ها و... بر حول محور آن می‌چرخد، آن فرهنگ است.

5)    برای آن دسته که به کمیت می‌نگرند، آیینی‌شدن یک فرهنگ بهترین شیوه است. چرا که در این‌گونه موارد اقبال عام به حداکثر می‌رسد و از طرفی ضوابط و باید و نبایدهای فرهنگی سازنده‌ی آن آیین، دیگر وجود ندارد تا حضور را برای توده‌ی عوام دست‌وپاگیر کند. در نتیجه جامعه از یک فرهنگ، تنها آیین‌ها را بیاد می‌آورد.
نکته‌ی تأمل‌برانگیز اینجاست؛ گفتیم حذف معنا و ضوابط و بایدها و نبایدها از یک فرهنگ و آیینی‌شدن آن، در کنار رضایت دادن به حداقل مشترکات آن فرهنگ، موجب اقبال عام به آن می‌شود و این اقبال عام موجب تنزل ارزش خواهد شد. حال تصور کنیم که فرهنگ مذکور مسئولیت‌آور و نقاد باشد و همواره در صدد اصلاح و رفع بی‌عدالتی و ظلم باشد. اینجاست که آیینی‌شدن و تنزل ارزشی نه تنها برای کمیت محوری ترویج می‌شود، بلکه برای در امان ماندن از گزند و نیشتر آن نیز تلاش می‌شود به همان آیین‌ها و مراسمات اکتفا شود.

6)    نهضت حسینی نهضتی مسئولیت‌بار است. نهضتی است که در آن امام است و 72 یارش. نهضتی است که می‌خواهد انسانی بسازد که جهان و آنچه در اوست در مقابل هدفش همچون قطره در برابر اقیانوس باشد.
فرهنگ حسین فرهنگ والاست. حال اگر ببینیم که فرهنگ حسینی جای خود را به عزای آیینی حسینی داده است، باید ریشه آن را در همین معادلات اجتماعی و فرهنگی جستجو کرد. کمیت محوری، آیینی‌شدن، تخدیری شدن به جای معنامحوری، تکلیف‌محوری و روشنگر و رشد دهنده بودن قیام است که کارکرد فرهنگ حسینی را به حداقل می‌رساند.
نوشته شده توسط تحریریه در جمعه دهم اسفند 1386 |

حجت‌الاسلام‌والمسلمین دکتر سعدی

جريان عاشورا از ابعاد متعددي قابل بحث و مطالعه است. يکي از سؤالات اساسي، چرايي نهضت عاشوراست. به اين معنا که چرا جريان عاشورا در متن جامعه ديني و اسلامي، و در میان کساني که مدعي پيروي از  پيغمبر خدا بودند، اتفاق مي‌افتد. باید تحليل جامعه‌شناختي شود که چه مسائلي اتفاق افتاد و چرا عاشورا به وجود آمد. ما به بخشي از اين چرايي از بُعد معرفتي و عقيدتي خواهيم پرداخت.
متأسفانه سياست امامان شيعه بعد از عاشورا معمولاً مغفول واقع می‌شود. برخي از آقايان هم مطرح کرده‌اند که سه موقف حياتي شيعه غدير، عاشورا و ظهور است. از غدير تا عاشورا و از عاشورا تا ظهور حلقه‌هاي فوق‌العاده مؤثر و حياتي و قابل تحليلی وجود دارد که مطرح نشده است و به نظر مي‌رسد که يک مظلوميت اتفاق افتاده است. اين بايد تحليل شود که ائمه‌ي ما چه کردند؟ به ويژه حضرت سجاد عليه‌السلام چه رسالتي را به دوش کشيد و پس از عاشورا سياست کلان و راهبري شيعه چيست؟

از غدیر تا سقیفه
اگر بخواهيم يک نگاه کلان به جريان و خاستگاه نهضت عاشورا و پيامدها و رسالت‌هايي که ائمه بعد از عاشورا داشتند، داشته باشيم، اين‌گونه مي‌توان بحث را مطرح کرد که در غدير ولايت اميرالمؤمنين علیه‌السلام و ولايت سایر ائمه علیهم‌السلام توسط پيامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله به جامعه‌ی ديني معرفي شد. بر اين اساس غدير معرفي امام و ولي به جامعه‌ی ديني است.
بعد از غدير و رحلت پيامبر (به فاصله‌ي 2 ماه و اندي) اولين گام انحرافي که در جامعه اسلامي برداشت مي‌شود، ولايت‌گريزي در سقيفه است. اين بايد تحليل شود. جامعه‌اي ديني که با تلاش پيامبر وصحابه و خود اميرالمومنين ايجاد شده است، در سقيفه به سوي ولايت گريزي مي‌رود و گام اول انحراف، در اينجا برداشته مي‌شود.

عقل و امام دو روی یک سکه‌
بنابر روايات معتبر شيعه، امام و عقل  دو روي يک سکه هستند. «ان لله علي الناس حجتين حجه ظاهره و حجه باطنه» خدا بر مردم دو حجت دارد: حجت ظاهري (که انبياء و ائمه‌اند) و حجت باطني (که عقول است). از اين روست که خاستگاه پذيرش امام در بيرون، پذيرش عقل در درون است.
انسان محل تجمع قواي متعددي است، شهوت در انسان هست، غضب در انسان هست، جنود شيطان که همان جنود جهل است در انسان هست، انساني در دين عادل است که عاقل باشد. عاقل بدين معني که عقل بر کشور وجودش حکومت کند. اين انسان عاقل، عادل هم مي‌شود. حال اگر انسان به لحاظ فردي عاقل شد و تن به حکومت عقل در کشور وجودش داد، اين انسان مي‌تواند ولايت‌پذير باشد. شرط ولايت‌پذيري عقلانيت، خردباوري و خردمندي است.

عقلانیت شیعی، عقلانیت سکولار
البته عقلانيت ديني با عقلانيتي که غرب و تمدن غربي به عنوان عقلانيت سکولار مطرح مي‌کند، تفاوت‌هاي جدي دارد. ما عقل را در يک تحليل ديني کلي «العقل ما عبد به الرحمن» مي‌دانیم. اما عقل ابزاري در خدمت بسط التذاذ و ارضاي تبارهاي جسمي است. این عقل با آنچه در ادبيات ديني  از عقل مطرح مي‌شود، متفاوت است.
اگر عقلانيت در وجود انسان حاکم شد، انسانِ عاقل و عادل به وجود می‌آید. اين انسان مي‌تواند پذيراي حاکميت امام در جامعه شود. شما ببينيد حکومت ظاهري را هم که به امام مي‌دهند، امام گله مي‌کند. اميرالمؤمنين مي‌گفت من امير غير مطاع هستم؛ دستور مي‌دهم و تبعيت نمي‌شود. امير غير مطاع يعني مردم هنوز در حوزه‌ي شهوت‌اند، در عرصه احساسند و هنوز به تعقل و عقلانيت نرسيده‌اند. اينها کشش پذيرش ولايت علوي را ندارند. اين طبيعي است که کسي که در درونش با عقلش کنار نيايد، در بيرون با امامش نمي‌تواند کنار بيايد.

از ولایت قدسی تا ولایت عرفی
ولايت‌گريزي در سقيفه به گام دوم انحراف که جريان ولايت‌ستيزي در عاشورا بود منتج شد. اينکه چه شد که ولايت‌گریزي به ولايت ستيزي منجر شد، براي جامعه‌ي امروز درس‌هاي خوبي دارد.
به نظر من سِرّ اصلي آن در همين يک جمله زيارت عاشورا نهفته است. يکي از طايفه‌هايي که ما در زيارت عاشورا لعن مي‌کنيم اين است که خدا لعنت کند گروهي را که «أزالتکم عن مراتبکم التي رتبکم الله فيها». این مراتب، مراتب امامت و جايگاه امامت است و آن مفهوم قدسي امامت و ولايت که يک هديه‌ي الهي است براي بشريت که در غدير معرفي شد.
شما مي‌دانيد که خلافت جور آلاف و الوف هزينه مي‌کرد، زر و زور و تزوير و جعل را به کار می‌بستند -ابن ابي الحديد مفصل در شرح نهج البلاغه در چندجا متعرض آن مي‌شود-  تا شئون قدسي اميرالمومنين را قيچي کند؛
مظلوميت  علي علیه‌السلام غصب چند درخت خرما نبود که بيشتر از آن را خود اميرالمؤمنين در راه خدا مي‌داد. مظلوميت علي علیه‌السلام در اين  است که مي‌گفت «الدهر أنزلني ثم أنزلني حتي يقال علي و معاويه». کاري کردند که علي علیه‌السلام هم‌تراز معاويه شد. گفتند خب علي اين‌گونه مي‌گويد و معاويه آن‌گونه! اين مظلوميت علي علیه‌السلام است. اين مفهوم «ازالتکم عن مراتبکم التي رتبکم الله فيها» است.

 عرفی‌سازی مقام ائمه
با زر و زور و تزوير وارد ميدان شدند و مفهوم امامت و جايگاه قدسي‌اش را قيچي کردند. همين مردم وقتي حسين بن علي علیه‌السلام را به مسلخ بردند، ديگر کسي عکس‌العملي نشان نداد. در صورتي که اگر عرفان و اعتقاد به جايگاه امامت داشتند، مي‌فهميدند که مصيبتي در کربلا بود، اعظم مصائب بود. اينها به دليل اينکه عرفي شده بودند، از حفظ و درک اين معصيت عاجز بودند.
به نظر من عرفي‌سازي مقام و ساحت قدسي ائمه، از نکات برجسته‌اي است که در تحليل تاريخ صدر اسلام بايد مد نظر ما باشد. ولي متأسفانه در حال حاضر در جامعه‌ي ما هم مشاهده مي‌کنيم که بعضاً به اين سمت و سو حرکت مي‌شود. در همان زماني که بحث عرفي‌سازي مقام قدسي ائمه را در مباحث آکادميک مجامع دانشگاهي مطرح مي‌کنند، مداحي‌هاي ما هم به سمت عرفي‌شدن مي‌رود. به جاي آنکه عظمت و برجستگي فکري سيدالشهدا را مطرح کند، به چشم و ابرو و بازو و قد و اين جور چيزها توجه مي‌شود. عظمت قمربني‌هاشم به قد و هيکلش نيست. اگر عظمت به هيکل بود، هيکل ديگري مي‌تواند از آن بهتر باشد. عظمتش به آن شعارها اهداف ومنطقي است که قمر بني‌هاشم داشته است.

غلو مشکل ما نیست!
امامت در بستر تاريخ، کش و قوس‌هاي زيادي داشته است. اميرالمؤمنين علیه‌السلام از همان ابتدا فرمودند: هلک فِیَّ رجلان: مبغض غال و محبّ غال. (حکمت 117 نهج‌البلاغه) امام رضا علیه‌السلام نیز در دعايي مي‌فرمايد که خدايا شاهد باش که ما بنده‌ي تو هستيم و برائت مي‌جوييم از کساني که حرف‌هايي را براي ما مي‌زنند که ما اینها را نگفتيم. ما طرفدار جريان جاهلانه‌ي غلو در جامعه نيستيم.
ما نیز معتقدیم نبايد نسبت به اهل‌بيت علیهم‌السلام اعتقاد غاليانه داشت. اما اين اِشکال جامعه‌ي امروز ما نيست. متأسفانه ما امروز از آن سوي بام افتاده‌ايم، يعني نگاه ما به اهل‌بيت علیهم‌السلام نگاه مقصرانه است. ‌اهل تقصيريم و نه اهل غلو. خيلي از شئون قدسي اهل‌بيت علیهم‌السلام را آن‌طور که بايد بشناسيم، نشناخته‌ايم.

سیاست ائمه پس از عاشورا
در امتي که بناست «امت وسط» و «خير امه» باشد و بشريت را به آن بلوغ آرماني برساند، و زمينه‌ي جامعه‌ي آرماني و مهدوي را فراهم کند، ولايت‌گريزي و بعد از آن هم ولايت‌ستيزي را مشاهده مي‌کنيم. عصر ظهور اوج ولايت‌پذيري است. تا زماني که جامعه ولايت‌پذير نشود، امام ظهور نمي‌کند. علت عمده‌ی غيبت هم همين است. سئوال این است که ائمه با چه سياستي این جامعه‌ی ولايت‌گريز و ولايت‌ستيز را به سمت ولايت‌پذيري هدايت کردند و چگونه خواستند به آستانه‌ي ظهور حضرت نزديک کنند و براي پذيرش ولايت مهدوي آماده کنند؟

نقش تربیتی امام سجاد علیه‌السلام در بسط عقلانیت
حلقه‌ي مفقوده‌اي که اشاره کردم همين است. از عاشورا تا ظهور هزاران کار شده است که جامعه بتواند به ولايت‌پذيري برسد. متأسفانه ما امام سجاد علیه‌السلام را هم امام بيمار مي‌دانيم و هم امام بيکار! و حتي وقتي هم که بيماري‌شان برطرف شد بيکار بود! در صورتي که اين‌گونه نيست. حضرت سجاد علیه‌السلام،‌ فعاليت فوق‌العاده‌اي داشته‌اند. ما مي‌بينيم که آن حضرت سياست‌هاي راهبردي شيعه را تنظيم و اجرا کرده است.
خوب است بدانيد امام سجاد علیه‌السلام، جامعه‌ي ولايت‌ستيز را آسيب‌شناسي کرد. چرا به جنگ سيدالشهدا آمدند؟ این سوالي‌ست که امام سجاد علیه‌السلام در عاشورا از امام حسين علیه‌السلام کردند. به پدرش فرمود: چرا با اينها احتجاج نمي‌کنيد؟ امام حسين علیه‌السلام فرمودند: احتجاج کرده‌ام. پرسيد: پس چه مي‌گويند؟ سخن امام حسین علیه‌السلام اين بود: اينها گرفتار مادي‌گرايي شدند. تولي و ولايت شيطان را پذیرفته‌اند. دنبال دنيا هستند. عقل بر اینها حکومت ندارد. اينها بنده‌ي شهوات شده‌اند.

معنویت، مؤلفه‌ی اصلی عقلانیت
يکي از مؤلفه‌هاي اصلي عقلانيت دينی تضرع و ابتهال است. اتصال انسانِ زمينی به آسمان است. اين خلا معنوي را امام سجاد علیه‌السلام به خوبي احساس کردند که جامعه به دليل همين سرازيري زرهايي که در فتوحات اسلامي بوده است، دنياگرا و گرفتار مادیات شده و رابطه‌اش با آسمان کم شده بود. مردم به خاطر پول و دنيا حاضر بودند امام را به مسلخ ببرند.
رسالت امام سيد الساجدين علیه‌السلام، تنظيم رابطه‌ي انسان با خدا در بُعد عرفاني و دعا بود. ما منکر نيستيم که قبل از امام سجاد هم شيعه‌ ادعيه‌ي عميقي دارد. دعاي کميل از امیرالمؤمنین یا دعاي عرفه امام حسين علیه‌السلام را داريم. اما اين را هم نمي‌شود انکار کرد که صحيفه‌ي سجاديه سخن اول در دعا و عرفان شيعه رامی‌زند. مجموعه‌اي است عميق براي تنظيم رابطه‌ي انسان با خدا. اين هنر امام سجاد علیه‌السلام براي بسط عقلانيت ديني در جامعه‌اي بود که گرفتار اين جهالت شده است و به ولايت‌ستيزي دست زده است. امام علیه‌السلام براي بسط عقلانيت ديني، مهمترين مؤلفه را -که همان تنظيم رابطه‌ي انسان با خداست- به بشريت و همه‌ی تاريخ هديه کرده است. به همين دليل نقش امام سجاد علیه‌السلام در پذيرش ولايت مهدوي بسيار حساس و مهم است.
در کنار اينها ما مي‌بينيم که امام سجاد علیه‌السلام فرزندانش را تربيت مي‌کند تا در دو شاخه مردم را هدايت کنند: در شاخه‌ي نظامي زيد بن علي بن الحسين را تربيت مي‌کند. و در شاخه علمي فرزند ديگرشان امام محمد باقر علیه‌السلام را تربيت مي‌کنند؛ به تعبيري مديريت در دو جبهه‌ی نظامي و فرهنگي.

تولید علم، نیاز جامعه‌ی ولایی
جامعه‌اي که بايد پذيراي ولايت مهدوي بشود، به آن اندازه‌ نياز به توليد علم دارد. ما نبايد تصور بکنيم که تمدن غربي با همه محاسني که دارد و با تمام زحمتي که مجموعه‌ي بشری کشیده است، کافي است. براي مديريت حيات بشر به علومي فراتر از اينها نياز است. به اينها نمي‌شود اکتفا کرد.
بر همين اساس ائمه پس از امام سجاد علیه‌السلام، امام باقر و امام صادق عليهم السلام به نهضت توليد علم روي آورند. فرمودند: «شَرِّقا و غَرِّباً فلم نجدوا علماً صحيحاً الّا من هنا»  اين علم فيزيک و شيمي نيست. علم و فيزيک و شيمي را بشر با علم خودش مي‌رسد. و قرآن هم مي‌گويد «علَّمَکم ما لم تکونوا تعلمون» چيزهايي را انبيا مي‌گويند که عقل بشر به آن نمي‌تواند برسد.که يک هدايت عقلاني مي‌خواهد.

نهضت ترجمه در مقابل تولید علم
پس در ولايت‌پذيري، گام اول بحث تربيتي است که امام سجاد برداشت. گام دوم نهضت توليد علم است. که امام باقر و امام صادق علیهما‌السلام برداشتند. پس از این دو امام، امام کاظم علیه‌السلام در حبس بودند. در دوران امام رضا و امام جواد علیهما‌السلام، جريان مقابل (جنود شيطان، ولايت طاغوت) نهضت ترجمه را شروع کرد. به نظر مي‌رسد که تضعيف جايگاه مرجعيت علمي ائمه شيعه را مد نظر داشته‌اند. مأمون نزد سليمان مروزي و حميد بن مهران اعتراف دارد. اينها از متکلمينی بوده‌اند که مأمون به آنها گفته بود: «با امام مباحثه کنید. هيچ چيز براي من بهتر از شکست اينها نيست.»
آنها براي از بين‌بردن جايگاه علمي ائمه، زماني که نهضت توليد علم از سوي ائمه آغاز شد، با نهضت ترجمه به جنگ ائمه آمدند. براي ترجمه هر کتاب به اندازه آن پول و طلا مي‌دادند. ائمه ما، امام رضا و امام جواد علیهم‌السلام هم مردانه در مقابل نهضت ترجمه ايستادند و هدايت کردند تا جامعه در مقابل نهضت ترجمه هم آسيب‌پذير نباشد و به بلوغ و عقلانيتي برسد که پذيراي حکومت مهدوي بشود.

انقلاب اسلامی و درس‌های عاشورایی
ما در انقلابمان شعارمان اين است که «يوطّئون لمهدي سطانه» مي‌خواهيم زمينه‌ساز انقلاب مهدي علیه‌السلام باشيم. همين افتخار هم براي انقلاب بس است. ما نمي‌توانيم مدينه ظهور را بسازيم، چرا که مدينه ظهور امام معصوم را طلب مي‌کند. اما مدينه انتظار را ما مي‌توانيم بسازيم.
باید ابتکار رهبري در سياست‌هايشان پس از جنگ درباره‌ی جنبش نرم‌افزاري و توليد علم را تحسين کرد. اگر حکومت اسلامي بخواهد يک گام بشريت را به عقلانيت ديني نزديک کند و ولايت‌پذير کند، بايد با تأسي از اهل بيت علیهم‌السلام به توليد علم ديني مبادرت ورزد. درباره‌ي علم ديني ما بيشتر به علوم انساني توجه داريم. قطعاً علوم انساني «جهت‌دار»ند و رسالت‌هاي دانشگاه امام صادق علیه‌السلام هم همين موضوعات است.

نوشته شده توسط تحریریه در جمعه دهم اسفند 1386 |
کربلا از واژگانی نیست که بتوان معنایش کرد. کدامین فرهنگ نامه، یارای معنا کردن این واژه را دارد. کربلا یک شعر نیست که بتوان آن را سرود. کدامین دیوان تحمل این سروده را دارد. کدامین حکایت می‌تواند گوشه ای از این حقیقت را به تصویر بکشد. کربلا همه این است و آن نیست.

بسیار گفته‌ایم و شنیده‌ایم، لیک در آیینه غبار گرفته‌ی خیال خود چه دیده‌ایم. دشتی غبارآلود، آسمانی کبود، گریه‌ی کودکان، خیمه‌های سوزان، بدن‌های تکه تکه، سرهای بر نیزه نشسته. کربلا همه این است و آن نیست.
نسل به نسل این داغ توسط اجداد ما منتقل شده است. گاه از زبان عباس سروده‌ایم، گاه از حنجر زینب نالیده‌ایم، گاه با حسین علیه‌السلام هم ندا گشتیم و فریاد «هل من ناصر...؟» سر داده‌ایم. تمامی اشک‌هایمان را نذر عباس کردیم تا تمامی آب‌های دنیا نصیب کودکان حسین علیه‌السلام گردد. کام کودکانمان را با تربت حسین علیه‌السلام برداشتیم و پیش مرگ اصغر کردیم تا کمی از بی‌تابی‌های رباب بکاهیم. پابرهنه، هروله‌کنان، مویه‌کنان سوی اکبر، قاسم، ... و حسین علیه‌السلام شتافتیم تا جان و زندگی خود را فدا کنیم. اما دیگر نتوانستیم ادامه دهیم. کربلا همه این است و آن نیست.

کربلا واژه‌ای به معنای جنود عقل در تقابل با جنود جهل، عشق در مقابل نفرت و هرچه بدی است. حسین یک شاعر نبود، اما کربلا شعری است که مُرکّب‌اش خون است و قلمش شمشیرهای عریان. داستان کربلا چیست؟ در کدامین قالب داستانی می‌گنجد؟ حماسی است یا تراژدی است یا نه عاشقانه است یا... کربلا در هیچ قالبی جا نمی‌گیرد؛ داستان کربلا، داستان کربلاست. کربلا همه این است و آن نیست.

کربلا داستانی است که نویسنده‌اش به جای پرواز در خیال خود، در ملکوت سیر می‌کند. کربلا یک حماسه از قبیل رستم و اسفندیار نیست؛ حماسه‌ای است به وسعت تقابل خوبی محض در برابر شر محض. درست است که شخصیت‌های این داستان دست‌نیافتنی‌اند؛ لیکن واقعی هستند. کربلا یک تراژدی نیست که قهرمان داستان کشته شود و اشک همه را در بیاورد. کربلا همه این است وآن نیست.

حسین علیه‌السلام کشته می‌شود و خونش در تاریخ جاری می‌گردد تا دودمان ظالمان بر بیافتد. حسین علیه‌السلام کاری کرد تا هر کجا و هر زمان ظالمان و ظلم‌دوستان حاکم شوند، فریفته از قدرت خویش نباشند و بدانند که امثال حسین علیه‌السلام و پیروانش هستند که در برابر آنان می‌ایستند و از مظلوم پاسداری می‌کنند.
نوشته شده توسط تحریریه در جمعه دهم اسفند 1386 |
اگر به سیر تداوم واقعه عاشورا و نهضت اباعبدالله در طول تاریخ جامعه اسلامی بنگریم، شاید بتوان حیاتی دوگانه برای این جریان  در تاریخ بیابیم. در واقع دو رویکرد عمده به نهضت اباعبدالله در جریان تاریخ وجود داشته است: رویکرد اول که رویکرد غالب است، رویکرد تداومی به قیام و نهضت است؛ با این تفصیل که عاشورا واقعه‌ای است دارای پیام و این پیام از دل عمیق‌ترین و اصیل‌ترین معارف و مبانی اسلام برمی‌خیزد و نتیجه آنکه باید این پیام از دل زمان عبور و از نسلی به نسل بعد منتقل شود. در این رویکرد همه ابزارها به کمک انتقال پیام می‌آیند و در این میان برخی ابزارها خوش می‌درخشند و مسئولیت تاریخی خود را نسبت به مخاطبان  با سربلندی به انجام می‌رسانند. یک جریان، منبر، مرثیه، مصیبت و بالجمله احساس و در جریان دیگر بحث و گفتگو و در یک کلام تعقل، دست در دست هم می‌دهند و واقعه‌ی کربلا و عاشورا و نهضت حسینی را همچون پدیده‌ای دو بُعدی، نسل به نسل منتقل می‌کند. در واقع رویکرد تداومی در اصیل‌ترین وضع خود و چنانچه از مسیر صحیح منحرف نشده باشد، نهضت عاشورا را به درستی معرفی کرده و هم آغوشی عقل و احساس را در تدبیر امام برای حفظ کیان جامعه نشان می‌دهد.

اما رویکرد دوم که دست بر قضا رویکرد محجور است، را باید رویکرد انقلابی به واقعه‌ی عاشورا و نهضت حسینی دانست. در این رویکرد مخاطب پیام، صرفاً به درک صحیح پیام و انتقال صحیح و اصیل آن نمی‌اندیشد و قانع نمی‌شود. بلکه در صدد عینیت بخشیدن آن در متن جامعه خویش است. مخاطب رویکرد انقلابی در هر زمان و مکان، با استفاده از پیام اباعبدالله بر جامعه خویش ناظر است و حسین وار آماده است تا هر زمان جامعه از صراط مستقیم منحرف شد، به میدان بیاید و رسالت عاشورایی خویش را به انجام رساند. با این نگاه شاید اولین کسی که به این رویکرد تحقق بخشید، خود حسین بن علی علیه‌السلام است.

در طول تاریخ تشیع و پس از قیام حسینی می‌توان رگه‌هایی از این دست تفکر را در جوامع شیعی یافت. اما هیچکدام پس از عاشورا به اندازه‌ی نهضت امام خمینی در تاریخ خودنمایی نمی‌کند و این است معنی بیان امام راحل که فرمود: «محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است.»

گویی آتش نهضت حسینی همچون آذر آذرکده‌ی اسلام، دست به دست در تاریخ گشته است و هر از چندگاهی کسی این آتش را در خرمن ظلم و ستم و بی‌عدالتی در انداخته و اینان حسینیان تاریخ‌اند که هر روز عاشورا است و هر کجا کربلا؛ و «لا یوم کیومک یا اباعبدالله».
نوشته شده توسط تحریریه در جمعه دهم اسفند 1386 |